
ولی بیایم قبول کنیم اینقدر هم که میگیم و می نویسیم حال و احوالمون بد و فاجعه نیست و ما فقط عادت کردیم، تاکید می کنم عادت کردیم که اتفاقات منفی رو بنویسیم و بازنشر کنیم و اتفاقات مثبت و خوب رو نگیم و ننویسیم.
من و شما هم ندارد این یک مریضی دسته جمعی است که هیچ کس هم تقصیر ندارد جز خودمان و این چرخه ای که خودمان آفریننده آن بودیم با نوشته ها، پست ها و احوالتمان!
برچسب: نویسنده: محمد اکبریپور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30
وجود اینجا بهترین اتفاقه. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. فکر می کردم دیگه وبلاگم رو نبینم. چقدر خوشحالم که بازم اینجام. هیچ جا، تاکید می کنم هیچ جا برای من اینجا و این وبلاگ و مامن پاک وبلاگم نمیشه. آدم هر چی دوس داره توش می تونه بنویسه و چقدر اینجا خوب بود. نه گفتمان از روی حب و بغض بود نه این که بخوای هر حرف و نظری رو نقد کنی. هر چی جهان به سمت جلوتر رفت به جایی که ما هم باهاش رشد کنیم و تعالی پیدا کنیم بدتر دنده عقب رفتیم و عجیب تر شدیم و افکارمون پوچ تر و تهی تر شد!منگنه به : ذهن امروز م
برچسب: نویسنده: محمد اکبریپور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30
می دونید یک مرد رو چی عذاب میده و روانش رو رنجور می کنه؟!این که هیچ وقت، تاکید می کنم هیچ وقت و هیچ لحظه ای برای خودش تنها نباشه و نتونه لحظه ای رو با خود خویشتنش تنها بمونه. مثلا حتی در ماشین و هنگام رانندگی هم تنها نباشه. کلا مرد روانش اینطور مواقع چنان رنجور و آسیب دیده میشه که زندگی براش تغییر می کنه و هیچ چیز نمی تونه روانش رو آروم کنه. سعی کنید و خواهش می کنم لحظه ای برای مردها تنهایی و تنها بودن قائل بشید. منگنه به : ذهن امروز من
برچسب: نویسنده: محمد اکبریپور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30
مثل هر روز رسیدیم پارکینگ محل کارم، پارکینک مسجد بلال (سازمان صداوسیما). موزیک سو و شون محمد بی باک رو زدم از اول پخش بشه و ترجیح می دادم با وجود کولر خنک ماشین از ماشین پیاده نشم. چنین حس و حالی قاعدتا نباید برای ساعت هفت صبح باشه اما خوب من چند روزی هستم اینطوری آشوبم و میل سخن با هیچ کس ندارم. خواسته یا ناخواسته از ماشین پیاده شدم. مهراد هم خودش از ماشین پیاده شد. تو مسیر پارکینگ تا مهد کوک سازمان هر روز دستش رو می گیرم و با هم می ریم اما امروز جنش دستش فرق می کرد، یه آرامش و قدرتی با دستش
برچسب: نویسنده: محمد اکبریپور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30
من تا سال ۱۳۹۲ از عینک آفتابی استفاده نمی کردم. یعنی شما فکر کنید در اوج جوانی که همه دوست دارند عینک آفتابی بزنند من هیچ علاقه ای به استفاده از عینک آفتابی نداشتم و فکر می کردم با چشمان من سازگار نیست!در دهه هشتاد که می رفتم دانشگاه، جاده قم و سلفچگان و دلیجان تا برسم محلات، که شهری بود که در اون درس می خواندم هم عینک نمی زدم! اصلا شما فکر کنید جاده قم و اون آفتاب عالم تاب هم باعث نمیشد من به زدن عینک آفتابی ترغیب بشم.تا اینکه اواخر سال ۹۲ به ترغیب بانو سپیده و تشویق ایشان به زدن عینک آفتابی
برچسب: نویسنده: محمد اکبریپور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30

چند دقیقه دستام رو گذاشتم روی کیبورد کامپیوتر محل کارم اما نمی دونستم از کجا شروع کنم بنویسم و اصلا چی می خواستم بنویسم. من مواقعی که این حالت بهم دستمیده یعنی در خاموش ترین حالت روزم هستم و این برای هفته پرالتهابی که این هفته می خوام سپری کنم و الان شبنه صبح اونه اصلا خوب نیست فکر کنم!
برچسب: نویسنده: محمد اکبریپور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30